همان طور که کودکان گریه کنان اسب بازی هایشان را برای تعمیر نزد ما می آورند ، من هم رؤیاهای شکسته ام را نزد خداوند که دوستم بود آوردم.
اما به جای آنکه او را تنها و راحت بگذارم آنجا ماندم و سعی کردم به روش خودم به خدا کمک کنم.
بالاخره رؤیاهایم را پس گرفتم و فریاد زددم:
(( تا کی باید منتظر بمانم!))
(( خداوند گفت : فرزندم وقتی مرا راحت نمی گذاری چگونه می توانم کار کنم؟! ))
(( لوٍرتا برنز))
برگرفته از کتاب:خود مقدس شما نوشته دکتر وین دایر- ترجمه: ناهید ایران نژاد
رفیق بیش فعال...ما را در سایت رفیق بیش فعال دنبال میکنید
برچسب: رؤیاهای, نویسنده: بازدید: 73