احمق ترین مرد دنیا

خرید بک لینک

هنگامی که تصویر ذهنی شما از آنچه

می خواهید باشید، روشن باشد، کم کم به

همان تبدل می شوید.

" جک کنفیلد "

تصویر ذهنی مخدوش و ناسالم، زیان های سختی به روح و جسم وارد می کند و اگر پاکیزه و شفاف نشود تا مرز فلج کردن و نابودی انسان یه پیش می رود.

(( پرسی.اچ. وایتینگ)) ، مدیر مؤسسه ی (دیل کارنگی) در این مورد خاطرات جالبی دارد تحت عنوان (( روزی که من احمق ترین مرد دنیا بودم)). بهتر است ماجرا را از زبان خود او بشنویم:

در همه ی عمرم بیش از هر موجود زنده و مرده و نیمه جان، از مرض های گوناگون مرده ام!

آنقدر زود رنج و سست عنصر شده بودم که اندازه نداشت.وسواس عجیبی نسبت به سلامتی مزاج خود پیدا کرده بودم.پدرم داروخانه ای داشت و بدیهی است که من هم با داروهای مختلف آن داروخانه سروکار داشتم.مدام با پزشکان و پرستاران در تماس بودم و بیشتر از تمام مردم از انواع بیماری ها و علایم و عوارض آن ها اطلاع داشتم. نه تنها در مورد بیماری خودم وسواس زیادی داشتم، بلکه علائم انواع و اقسام بیماری ها را در خود می دیدم.کافی بود یکی دو ساعت درباره ی یک بیماری فکر کنم.ناگهان گرفتار غصه ای می شدم و تمام علائم آن مرض در من ظاهر می شد!

یادم می آید که و قتی در شهر ما بیماری دیفتری شایع شد، من در داروخانه به پدرم کمک می کردم و به بیماران دارو می فروختم.درست همان چیزی که از آن می ترسیدم به سرم آمد، یعنی دیفتری گرفتم! دیگر شک نداشتم که مریض شده ام. روی تخت دراز کشیدم و اظطراب از بیماری در وجودم شدت گرفت. دکتر به عیادت من آمد و پس از معاینه گفت که دیفتری گرفته ام.این حرف دکتر خیالم را راحت کرد. چون وقتی که بیماری داشتم دیگر نمی ترسیدم ، بلکه ترسم از این بود که شاید مبتلا به بیماری شوم!

به هر حال ، با خیال راحت استراحت کردم. فردا صبح که بلند شدم خود را صحیح و سالم دیدم. پس از مدت ها زندگی کردن بین مرگ و زندگی ، سرانجام علاقه مند شدم که در مورد برخی بیماری ها، به ویژه سرطان و سل مطالعه و تحقیق کنم. اکنون که دارم این سطور را رقم می زنم، به راستی از کارهای گذشته ام خنده ام می گیرد.چون سالهای زندگی ام را طوری نظم داده بودم که مدام کنار دره ی مرگ نفس می کشیدم!

طوری شده بود که هر وقت می خواستم لباس بهاری بخرم، از خود می پرسیدم : > با این حال بد نیست شما هم بدانید که از ده سال پیش به این طرف هرگز یک بار هم نمرده ام! چطور از این مردن هایم جلوگیری کردم؟ فقط با راحت کردن فکر خودم از این طور خیالات واهی، هر وقت می دیدم که علایم هولناک یک نوع مرض در من ظاهر شده است، به خودم می خندیدم و می گفتم:

(( ببین " پرسی"، تو در بیست سال اخیر از خیلی امراض مرده ای و باز هم زنده شده ای. با این حال اینک خوش و سلامتی. به تازگی هم فلان شرکت بیمه حاظر شده است، تو را به عنوان سالم ترین مشتری شرکتش بپذیرد.آیا وقت آن نیست که به کارها، حرکات و رفتار احمقانه ات بخندی؟))

به زودی پی بردم که با ایجاد تصویرهای ذهنی خوب و درخشان می توانم بر نگرانی و وسواس جاهلانه ی خودم غلبه کنم.هر زمان آن افکار پلید و نکبت بار به سراغ من می آمد، می خندیدم و به همین سبب تا امروز به آن کارها خندیده ام و کاری کرده ام که زندگی هم به من لبخند بزند.

هر بذر اندیشه که در ذهن کاشته می شود یا اجازه داده

می شود که در آن بیفتد و ریشه بگیرد، همجنس خود را تولید

می کند.اندیشه های نیک میوه های نیک و اندیشه های پلید،

میوه های پلید به بار می آورند.

"جیمز آلن"

برگرفته از کتاب: به دنیا آمده ایم تا خوشبخت شویم! – نوشته سعید گل محمدی

رفیق بیش فعال...

ما را در سایت رفیق بیش فعال دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 15:56

صفحه بندی